زندگی

 تعدادبچه

از غضنفر مي پرسن : چند تا بچه داري ؟ 4 تا از انگشتاشو نشون ميده ، ميگه : 3 تا ! مردم تعجب ميكنن ، ميگن : بابا اينا كه 4 تاست ؟ غضنفر انگشت كوچيكشو نشون ميده ، ميگه : اين بچه همسايمونه ، ولي هميشه خونه ماست !  

ساندویچ فروشی 

 

غضنفر بعد از بيست سال از آمريكا برمي گرده ايران و يك ساندويچ فروشي ميزنه . يارو مياد ميگه : قربون دستت ، يك ساندويچ سوسيس بده . غضنفر كه هنوز خوب از حال و هواي غرب درنيومده بود ، مي پرسه : ''تو گو'' بدم ؟ يارو شاكي ميشه ، ميگه : نه مرتيكه ، تو نون بده !



« دهقان فداكار و حسين فهميده » 


غضنفر تو يك شب برف و بوراني داشته از سر زمين برمي گشته خونه ، يهو مي بينه يكجا كوه ريزش كرده ، يك قطار هم داره ازون دور مياد ! خلاصه جنگي لباساشو درمياره و آتيش ميزنه ، ميره اون جلو واميسته . راننده قطاره هم كه آتيشو مي بينه ميزنه رو ترمز و قطار واميسته . همچين كه قطار واستاد ، غضنفر يك نارنجك درمياره ، ميندازه زير قطار ، چهل پنجاه نفر آدم لت و پار ميشن ! خلاصه غضنفر رو ميگيرن ميبيرن بازجويي ، اونجا بازرس بهش ميتوپه كه : نه به اون لباس آتيش زدنت ، نه به اون نارنجك انداختنت ! آخه تو چه مرگت بود ؟! غضنفر ميزنه زير گريه ، ميگه : جناب سروان به خدا من از بچگي اين دهقان فداكار و حسين فهميده رو قاطي مي كردم !







 

نوشته شده در دو شنبه 27 خرداد 1392برچسب:غضنفر,طنز,ساعت 12:26 توسط هانیه| |

یه روز یه زن و مرد ماشینشون تصادف ناجوری میکنه و هر



دو ماشینبه شدت داغون میشه، ولی هر دو نفر سالم میمونن.




و- ببین چیکار کردی خانم! ماشینم داغون شده!




– آه چه جالب، شما یه مرد هستید!




مرد با تعجب میگه:





– بله، چطور مگه؟






– چقدر عجیب! همه چیز داغون شده ولی ما دو نفر کاملاً



سالم هستیم!




– منظورتون چیه؟




– این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینجوری با هم





ملاقات کنیم و آشنا بشیم!




مرد با هیجان زیادی میگه:






– اوه بله، کاملاً موافقم! این حتماً نشونه خوبیه!




زن دوباره نگاهی به ماشین میکنه و میگه:




– یه معجزه دیگه! ماشین من کاملاً داغون شده ولی این بطری



مشروب کاملاً سالمه! این یعنی باید این آشنایی رو



جشن بگیریم!




– بله بله، حتماً همینطوره! کاملاً موافقم!




زن در بطری رو باز میکنه و به طرف مرد تعارف میکنه،



مرد هم بطری



رو تا نصف سر میکشه و برمیگردونه به زن.




ولی زن در بطری رو میبنده و دوباره برمیگردونه به مرد! مرد



با تعجب میگه:




– مگه شما نمینوشین؟




زن با شیطنت خاصی میگه:




– نه عزیزم، فکر کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم !!!!

 

نوشته شده در یک شنبه 26 خرداد 1392برچسب:ضدپسر,داستان های کوتاه,داستان کوتاه ومفید,ساعت 18:53 توسط هانیه| |

غودا چیست؟ کلمه ای که بروسلی وقتی میگفت زورش ۳ برابر میشد 

نوشته شده در شنبه 25 خرداد 1392برچسب:,ساعت 12:4 توسط هانیه| |

به جون مامانم قسم میخورم این پست رو که خوندم واسه همه ی پستانظر بدم 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

خو حالا که خوندی و قسم خوردی نظر بده دیگه 
"طرح زوریه جمع آوری نظر رسانه "

 

نوشته شده در شنبه 25 خرداد 1392برچسب:,ساعت 11:59 توسط هانیه| |

يه دوست چيني داشتم، دور از جون شما زد مريض شد!

واسه عيادتش رفتم بيمارستان!

كنار تختش وايسادم...

دوست چينيم بهم گفت: چينگ چونگ چنگ چوووون...

و جونشو داد به شما، بدبخت!!....

منم براي ترجمه جمله اش پا شدم رفتم چين!!

اونجا از يه مرد چيني معنيشو پرسيدم! اونم بهم گفت:

يني پاتو از رو شيلنگ اكسيژن وردار كصافططططططط....
 

نوشته شده در شنبه 25 خرداد 1392برچسب:,ساعت 11:56 توسط هانیه| |


بینیش انگار شکسته بود و خون زیادی از روی لبها و چانه هایش به روی زمین می ریخت , زخم 

 عمیقی قسمتی از صورتش را پوشانده بود ,اطراف چشمش حسابی ورم کرده وخون آلود بود , به 

 سختی می شد مردمک چشمانش را دید , مرد سعی کرد صورتش را جلوتر ببرد تا بلکه بهتر بتواند 

 مردمک چشمانش را ببیند ,چند لحظه ای خیره شد ,احساس کرد چند نفر از رو برو سنگ پرتاب 

 می کنند و شاید باخنده هم حرفی را تکرار می کردند , بغض گلوی مرد را می فشرد و خواست ت

ا صورتش را نوازش کند , همینطور که دستانش را به طرف صورت زن می برد, پیش گوشش صدایی شنید 

ببخشید ... ببخشید آقا به تابلوها دست نزنید .
 

نوشته شده در شنبه 25 خرداد 1392برچسب:,ساعت 8:54 توسط هانیه| |

عشق یعنی اینکه تو باور کنی

می توانی یک نفر را خر کنی

کذب را هنگام فعل مخ زنی

آنچنان گویی که خود باور کنی

با دروغی جور شد گر امر خیر

راست را هرگز مبادا شرکنی

عشق همچون طایری توخالی است

راست گر در آن رود پنچر کنی

می شود چون موم در دستت اگر

از خودت حرف قلمبه در کنی

می توانی گر چه هستی بی سواد

شعرهای خوشگلی از برکنی

خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر

وصف جام و باده و ساغر کنی

بعد یک مقدار تمرین، کذب محض

می شود جاری چو لب را تر کنی

می شود او عا شق تعریف هات

اندکی لب را اگر ترتر کنی!

نزد اختر چون که بنشینی مباد

وصف چشم و ابرو ی زیور کنی

پیش زیور نیز چون هستی مباد

نقل رنگ گیسوی آذر کنی

روی هم رفته نباید پیش زن

صحبت از معشوقه ای دیگر کنی

از دروغت خار گل میگردد و

می شود تقدیم یک بهتر کنی

گر پسر هستی بیابی دختری

یا اگر هم دختری، شوهر کنی

اینچنین عشقی است عشق پرفروغ

زندگی روی ستون ها ی دروغ
 البته این واسه عشق واقعی ومقدسی که همه ازش حرف می زنن نیست مگه نه؟

نوشته شده در دو شنبه 6 خرداد 1392برچسب:,ساعت 19:43 توسط هانیه| |



 

 

نوشته شده در دو شنبه 6 خرداد 1392برچسب:,ساعت 19:23 توسط هانیه| |

اعتراف میکنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام , 

 تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه!!!!! 


 تازه هی چند بارم پشت سر هم این کار و کردم , چون هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد!!!! 


 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 4 خرداد 1392برچسب:اعترافاته یه پسر,آخره طنز,بلندبخند,طنز,اعترافاته یه پسر(طنز),مطالب طنز,طنز1392,مطالب طنز1392 ,ساعت 21:54 توسط هانیه| |


ترول های خنده دار بامزه و دیدنی (58) www.taknaz.ir

نوشته شده در شنبه 4 خرداد 1392برچسب:ترول های باحال,ترول بامزه,ترول باحال,ترول,ساعت 14:21 توسط هانیه| |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 صفحه بعد


آخرين مطالب
» غضنفر
» داستان کوتاه و مفید
» غوداچیست؟
» نظرزوری
» دوست چینی
» سنگسار
» شعر طنز عشق دروغی Funny love poem
» خداوکیلی چه حسی پیدامی کردی اگه جای پدره بودی.....؟؟؟؟؟؟؟
» اعترافاته یه پسر(طنز)(نخونی کل عمرت برفناست!)
» باباگفتن بچه!
» نظرتون بگین
» بازهم خدااست
» گریه کردن
» چرانمی خواهم عاقل ترشوم؟
» فاصله گرفتن از....
» مسئله ی اصلی
» حقیقت
» ازدواج
» غمناک ترین لحظات زندگی
» دوستان واقعی

Design By : RoozGozar.com